مهدیس جونمهدیس جون، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره

مهدیس دختری از جنس ماه

اولین نوشته من با مهدیسم

سلام مهدیس مامان این اولین نوشته من واسه نازنین ترین دختر دنیاست.الان که دارم برای شما این نوشته رو مینویسم کنار بابا وحید نشستی و داری میگی ب ب با ب با دددد با.نازگلکم این وبلاگ تمام حرفهای من رو به شما منتقل میکنه تا خاطرات تمام روزهایی که من قد کشیدنت رو میبینم و ذوقت رو میکنم برای من و شما زند کنه.امروز شما 7ماهو 14 روزت شده وزنت 7کیلو 700 گرمه .قدت67 سانته.مهدیس جونم خیلی باهات حرف دارم  باید هرروز یه وقت بذارم تا بیام حرفای دلم رو برات بنویسم پس منتظرم باش. ...
27 بهمن 1391

جیگر من مریض شده.

سلام عمر دلم.الهی من به قربونت بشم چرا مریض شدی؟مامانم من که واسه شما توضیح داده بودم که بعضی از ویروسا خیلی بد و بدجنس هستن و می خوان ما رو مریض کنن .من که گفته بودم نباید با ویروس بازی کرد دخمل گلم .نمی دونی این چند روز چقدر به من سخت گذشت.بینیت بدجور گرفته بود.نفس نمی تونستی بکشی,ابریزش شدید داشتی, تب هم داشتی,غذا که اصلا نمی خوردی ,فقط می خواستی شیر بخوری که اونم چون بینیت گرفته بود نمی تونستی نفس بکشی شیر نمی خوردی و گریه می کردی .خیلی بی حوصله بودم .دوست داشتم فقط گریه کنم .همش دعا می کردم که بیماریت بیاد واسه من و مهدیسم سالم سر حال باشه.این چند روز که شما مریض بودی عموسعید اینا اومده بودن شیراز .همش خونه پدر جون بودیم.امیرحسین هم...
26 بهمن 1391

تقدیم به شیرخوار حسینی

"مهدیس جان" نازنین مادر:  پوشیدن این لباس مقدس است هرچند که تو خود معصومی.ولی از خدا خواهانم که با پوشیدن این لباس تسلایی بر دل داغدار رباب باشی تا لحظه های اتشینی را که رباب دید سرد کند. لحظه ای که یک مادر گلوی پاره پاره ی جگر گوشه اش را می بیند. لحظه ای که یک مادر قنداغه ی خونین دلبندش را می بیند. لحظه ای که یک مادر سینه اش پر شیر می شود و سر شیرخواره اش  را بر روی نیزه می بیند. ناتوانم از به تصویر کشیدن لحظه داغ دار شدن یک مادر. دلت حسینی و راهت حسینی باد. ...
19 بهمن 1391